ذبيح الله صفا
1001
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* * ما را هوس صحبت جانپرور يارست * ورنه غرض از باده نه مستى نه خمارست آتش نفسان قيمت ميخانه شناسند * افسردهدلان را بخرابات چه كارست در مدرسه كس را نرسد دعوى توحيد * منزلگه مردان موحّد سَرِ دارست تسبيح چه كار آيد و سجاده چه باشد * بر مركب بىطاقت روح اين همه بارست ناصر اگر از هجر بنالد عجبى نيست * مهجور ز يارست و پريشان ز ديارست * * در ازل قبلهء جانم خم ابروى تو بود * روى تو سوى دل و روى دلم سوى تو بود ملك از نسبت آن « 1 » سجده بر آدم مىكرد * كه گل قالبش از خاك سر كوى تو بود صبح فطرت كه جهان روشنى مهر نداشت * عالم عشق منوّر ز مَهِ روى تو بود دل كه در چاه زنخدان تو از ره مىرفت * عاقبت حبل متينش خم گيسوى تو بود بسر تربت ناصر اگر آيى روزى * بدعا ياد كن او را كه دعاگوى تو بود * * چنان پر شد دل از دلبر كه دل در بر نمىگنجد * وگر گنجد دلم در بر در او دلبر نمىگنجد تو اى صوفىّ رو به فن بپاى خم چه مىگردى * كه زير پاى پيلانست و شير نر نمىگنجد اگر پروانهء عشقى در آتش بال و پر مىسوز * كه آنجا حضرت شمعست ، بال و پر نمىگنجد ترا زحمت شد اى زاهد كه بشكستى سبوى ما * كه من زآن باده سرمستم كه در ساغر نمىگنجد اگر بر كعبهء وصلش طوافى من كنى ناصر * گذر از نفس خود كاين سگ به مسجد درنمىگنجد * * چو گل بوقت سحر گنج زر بباد دهد * خبر ز ملك سليمان و كيقباد دهد مرا كه ظلم فراوان كشيدهام ز خمار * به غير بادهء نوشينروان كه داد دهد
--> ( 1 ) - همچنين است در اصل . گويا « از نسبت آن » بمعنى « از باب آن ، از بابت آن » به كار رفته باشد .